مدرسه رفتن امیرعلی گِردَم
قشنگ خاله، یه شب ساعت 8 شب بود گفتی میخوام برم مدرسه. یه مداد برداشتی و یه کتاب که جلدش صورتی بود و دوسش داری برداشتی گذاشتی زیر دستت راه افتادی و رفتی با همه دست دادی و به همشون گفتی کاری نداری؟میخوام برم مدرسه هم بوست کردن و گفتن مواظب خودت باش با همه خداحافظی کردی رفتی در اتاق باز کردی و رفتی تو حیاط دمپاییت پوشیدی و داشتی میرفتی سمت در حیاط که مامانی سودابه اومد بغلت کرد و برات گفت که شبا کسی مدرسه نمیره تا راضی شدی و برگشتی اومدی تو اتاق
من فدات بشم با مدرسه رفتنت![]()
هروقت منو خاله سوسن بخوایم برمی بیرون بدو بدو میای میگی منم میام خـَمرات![]()
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


مدرسه رفتن امیرعلی گِردَم
